یه فرشته
سلام
ساعت 12 شب مامانی رو بیدار کردی با دردایی که میگرفت فهمیدم فرشته کوچولوی من تصمیم گرفته به این انتظار پایان بده و بیاد تو آغوش مامان باباش بعد من صبر کردم و شروع کردم به راه رفتن وساعت 3.30 باباییت رو صدا زدم گفتم فرشته کوچولوی ما داره میاد اونم به مامانیت زنگ زد و همگی ساعت4 رفتیم بیمارستان و با دردای شیرینی که من کشیدم تو فرشته ی من پاره تن من ساعت 9.50 اومدی تو پا به این دنیای خاکی گذاشتی و شادی رو همراه خودت آوردی
و من یک چیز بیشتر نمیتونم بگم جز اینکه:خدایا هزاران بار شکر
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه فرشته
